زندگی و تنهایی!!!
گاهی وقتا حس تنهایی تمام وجود آدم و میگیره که حتی فکر میکنی با درون خودتم غریبه ای .زندگی از دید من مثل رنگین کمان می مونه که خودش و با رنگهای شاد نمایون میکنه و بعد از اندکی از گذشت زمان کم کم، رنگ خودش و می بازه ومحو میشه. زندگی هم همین جوره گاهی وقتا با رنگای شاد میاد سراغت و شادت میکنه یهو هم کم رنگ میشه وشادیت ومحو میکنه که احساس میکنی رسیدی به ته دنیاوهیچ امیدی نداری واقعا تنهایی!
امروزم از اون روزایی که من حس میکنم به ته دنیا رسیدم خیلی تنهام ،حس غریبی دارم علیرضا هم که داره امشب میره دبی و بیشتر حس تنهایی سراسر وجودم و میگیره خودم روبا نورا سرگرم کردم از صبح تا بلکه این حس رو دور کنم دیدم نشد تصمیم گرفتم بنویسم شاید دلم خالی شه اما هنوز؟؟؟
تا ببینم...............؟!![]()
![]()
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند،وقتی خواستم ستایش کنم گفتن خرافات است،وقتی خواستم عاشق شم گفتند دروغ است،وقتی خواستم گریستن گفتند دروغ است وقتی خواستم خندیدن گفتند دیوانه است و آیا دراین دنیا کسی هست که بفهمد که دراین لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم ؟آیا بگم دنیا رو نگه دارید یا بگم چقدرزنده نبودن خوب است خوب‚ خوب‚ خوب!
هنگامی دستم را دراز کردم دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
وهنگامی که تشنه آتش شدم
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا......!
پی نوشت:مطلب زیبا از دکتر علی شریعتی
امیدوارم این حس من وخیلی زود رها کنه چون دوست ندارم بیشتراز این تجربه اش کنم!


زندگی و تنهایی!!!
